محل تبلیغات شما

سلام کنج خلوت من 

جایی که میتونم راحت حرفمو بزنم

اینجا پر از خاطره ست واسم خاطره های خوب و بد که همشون برام شیرینن

تو پست قبل نوشته بودم که منتظرم برم سرکارالان سه ماهه مشغول کارم بصورت رسمیمربی مهد هستم و حدودا ده تا پونزده نفر هم شاگرد دارم که گاهی همه هستن و گاهی خیلیا غایبن

خداروشکر که روزا میگذرنبخاطر همینه که این همه مدت از اخرین نوشتم میگذرهچون اصلا وقت نمیکردم بیامالان یهو دلم خواست بیام و بگم این مدت چه اتفاقاتی افتاده 

ازین ماه دارم میرم باشگاه ایرومیکس

هفته ی پیش خونه تی کردم با مهدیهکلی خسته شدیم اما تموم‌شد کارام و برای عید کاری ندارم 

تا اخر این هفته باید یه لباسمو بدوزم تموم‌شنچون پنج شنبه تولد پسر خواهر شوهرمه و باید تووم شه بپوشمش

امروز هم مریض شدم شدیداااحال ندارم اصلا

خداروشکر روزای خوبیه

 

::(( مربی مهد .. باشگاه..روزای خووب ))::

::(( روزها میگذرد......))::

::(( مربی - مهد - پارک آبی ))::

گاهی ,خداروشکر ,هم ,مهد ,مربی ,مدت ,مربی مهد ,کردم با ,با مهدیه ,مهدیه کلی ,تی کردم

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

گروه علوم اجتماعی واقتصاد ناحیه دو یزد