سلام کنج خلوت من
جایی که میتونم راحت حرفمو بزنم
اینجا پر از خاطره ست واسم خاطره های خوب و بد که همشون برام شیرینن
تو پست قبل نوشته بودم که منتظرم برم سرکارالان سه ماهه مشغول کارم بصورت رسمیمربی مهد هستم و حدودا ده تا پونزده نفر هم شاگرد دارم که گاهی همه هستن و گاهی خیلیا غایبن
خداروشکر که روزا میگذرنبخاطر همینه که این همه مدت از اخرین نوشتم میگذرهچون اصلا وقت نمیکردم بیامالان یهو دلم خواست بیام و بگم این مدت چه اتفاقاتی افتاده
ازین ماه دارم میرم باشگاه ایرومیکس
هفته ی پیش خونه تی کردم با مهدیهکلی خسته شدیم اما تمومشد کارام و برای عید کاری ندارم
تا اخر این هفته باید یه لباسمو بدوزم تمومشنچون پنج شنبه تولد پسر خواهر شوهرمه و باید تووم شه بپوشمش
امروز هم مریض شدم شدیداااحال ندارم اصلا
خداروشکر روزای خوبیه
سلام کنج خلوت من
اینجا تنها جاییه که میتونم بیام و راحت حرف بزنم
گاهی دلم میگیرهگاهی ناراحتمگاهی خوشحالمزندگی در جریانه همه چی خووبه خداروشکر همسر جاانم کنارمه این برام کفیههوامو دارهمراقبمهنگرانمهخداروشکر
توی این مدت اتفاقی که افتادکلاس های مربی گری مهد تموم شد دوره ی کارورزی که قرار بود برمرو به روی خونمون مهد که قرار بود برم گفت از مهر بیا که بچه ها باشن بتونی کار یاد بگیری
سر نامه ی معرفی نامه م کلی دردسر کشیدماخرش فهمیدم همش بیخودی بوده الکی اون همه وقو هزینه گذاشتم تا اون کاغذو بگیرماخرم ول کردمیعنی استادم گفت نمیخواد دیگه بری دنبالشبعدش رفتم گفت اصلا ما اون نام رو نمیخواییم همونی که خودم داشتمو باید فقط پر میکردم میبردمحیف
تعطیلات عید فطر هم رفتیم دهات ما قرار بود بریم بگردیمکه خاله بابا فوت کرد و رفتیم مراسمشچقد شوک بزرگی بود یهوشنیدنشمن هنوزم باورم نمیشهاخه دو هفته قبلش شوهرش فوت رکد مسجد سر مراسمش دیدیم اما خودش رفت دهات و اونجا فوت کرد
که این جمعه چهلم ه دورو باهم گرفتن
29 ام هم رفتیم شمال نمک ابرود تا یکم ساعت 12 از سوئیت اومدیم بیرون رفتیم دریاه ولشت نهار رو اونجا خوردیم تا ساعت 56 ا وانجا بودیمقایق پدالی سوار شدیم
پنج شنبه یعنی 30 ام رفتیم تل کابین سوار شدیم رفتیم بالا اونجا یکی دوساعتی بودیمعکس انداختیم اومدیم پایینرفتیم خوونه ناهار خوردیمعصر هم رفتیم دریا میلاد رفت شنابا بابا جمع ناهار هم بردیم بیرون شا خوردیمکنار رود زوات بعد اومدیم خوونهعصر رفتیم کنار دریا قایق موتوری سوار شدیم روز شنبه هم گفتم یکم رفتیم دریاچه ولشت و باقیه ماجرا شب هم برگشتیم خونمون
این بود ماجراهای این مدت
دوست دارم برم سرکار دلم میخواد برم پیاده روی
مرداد عروسی امید پسر عمه ی میلادهباید تااون موقع لاغر کنم
اما امان از تنبلیخدا منو لعنت کنه که انقد رادم ضعیفهخاک و سرم چرا انقد ضعیفمبعضی وقتا باخودم میگم واقعا چرا انقد بی ارده و ضعیفم.یعنی واقعا انقد سخته که بوام به خواسته هام برسمنهنیستاما من نمیدونم چرا انقد بی تحرکمثابت موندم جایی که هستمکاری واسه پیشرفتم نمیکنماین منو ناراحت میکنهبعضی وقتا هم حس میکنم افسرده شدمهمش تقصیره خودمه ![]()


چقد بد شدمچقد دورم از ارزوهامخیلییییییی
![]()
راستی اهنگ وبلاگمو هم دوس دارم
اصلا باورم نمیشه دو ماه از اخرین نوشته گذشته
خیلی داره زود میگذرهخیلی زود توی این مدت تنها اتفاقی که افتاد این بود که رفتم ثبت نام کردم برای کلاسای مربی گری مهد و پیش دبستانی
از 28 بهمن کلاساش شروع میشه دو ماه نیم کلاساشه ی ماه هم دوره ی کاورزی داره بعدش مدرک میدن و میتونم مشغول کر بشم امیدوارم همه چی خوب پیش بره و بتونم کمی به خواسته هام نزدیک شم
خداروشکر روزها میگذره بهتر از قبلیکم حال روحیم بهتر شدهکم کم دارم پیش میرم بسوی بهتر شدن
کارهای خونه تیه عید رو شروع کردم کم کم انجامشون میدمخورده کاری زیاد دارمبتونم همه رو تموم کنم خیالم راحت میشه
فعلا که یه قسمت کمی ازش رو انجام دادم
به امید روزهای بهتر
راستی 16 ام رفتیم پارک ابی اُپارکوای چه هیجانی تجربه کردیم
فرداش از گردن درد و بدن درد نمیتونستیم ت بخوریم
خیلی خووب بودالبته توی دومین وسیله یکم ترسیدیم.
.ولی خب می ارزید 
خاروشکرروزهای خوبیه
همه چی خووب و آروووم .
تا بعدفعلا 
بعد از اون نوشته خداروشکر هیچ تغییری توی رابطمون اتفاق یفتاد و ماهمچنان عاشق هم هستیم و همدیگرو خیلی دوست داریم
مرداد ماه به مسافرت و عروسی ختر خاله جان گذشت و حالا شهریور نتظر اومدن ماه محرم هستیم
هفته ی اول رداد رفتیم دهات همسر جان و یک هفته ای اونجا بودیم
هفته ی بعدش که میشه 10 ام رفتیم واسه جهاز برون دختر خالم .
هفته ی بعدش یعنی تاریخ15 مرداد راهی مشهد شدیم 

با قطار رفتیم مشهد و تا جمعه یعنی 19 ام اونجا بودیم که ساعت 7 شب ره افتادیم به سمت خونه
بعد از برگشتمون از مشهد مراسمات عروسی دختر خاله جان شروع شد
تاریخ 25 مرداد عروسی دختر خاله بود که کلی بهمون خوش گذشت 
عید قربان هم رفتیم با خانواده ی همسر جان رفتیم فشم که یسری اتفاقات هم اونجا افتاد که شروعش با افتادن سوئیچ برادر شوهرم توی رودخونه بود که موقع برگشتمون دنبالش میگشتیم اخرم پیدا نشد ولی د کل خوش گذشت و روز خووبی بود 
عید غدیر هم میلاد با دوستاش ( یونس و داریوش و بهرام و میلاد جان) رفتن شمال چهارشنبه منو گذشتن خونمون و ازونجا رفتن من هم بعد از شام با مامان و خواهر کوچیکه رفتیم خونه ی دایی البته بابا برد گذاشت مارو برگشت
ناهارو خونه ی دایی بودیمشام رفتم خونه ی زینب خاله جوونم بعد از شام هم برگشتم خونمونتو این فاصله خواهر بزرگه هم برای شام اومدن خونه ی خاله
فرداش یعنی جمعه هم واسه ناهار رفتیم خونه یامینه خاله و شام هم موندگار شدیم 

خلاصه که منم یه تور گردشی گذاشتم واسه رفتن خونه ی خاله و دایی

بعد از این همه گشتن الان دلم میخواد فقط بمونم خونمون و هیچجا نرمانقد خستم 
خلاصه که این بود همه ی اتفاقات این مدت
خداروشکر که همه چی خووبه.خووب میگذره 

که یکم حرف بزنم ازین مدت بگم
اخرین باری که اومدم قرار بود کلی کار انجام بدم هدف دار تر بشم محکم تر بشم
اما وضعیت جوری پیش نرفت که میخواستمیعنی میتونستماما تنبلی نزاشت
واقعا روزی بدیهکاش زودتر تموم بشه استرس پایان نامه مثل کابوس شده واسم
کاش زودتر برسه اون روزی که بیام بگم که تموم شده و راحت شدمواسه همیشهازش خلاص شدم
اما هنوز این داستان ادامه داره
خب ازین دو ماه بگم
اسفند ماه که به خونه تی و تمیز کاری گذشتالبته بیشتر خونه تی خوه ی مامانخونه ی خودمون چیز خاصی نداشت
چند روزی رفتم کمک مامان واسه خونه تییه دوماهی بنایی داشتیم خونمون عوض شده به کل
خونه ی خودمم که گرد گیری کردمشاید تابستون بعد از تموم شدن پایان نامم درست حسابی تمیز کنم
احتمالا واسه تولد همسر جان قبلش یه خونه تی درست حسابی کنمکه میخوام واسش تولد بگیرم دوستاشو دعوت کنم خونمون مثل دسته گل باشه
خب حالا بریم سر عطیلات عید
امسال موقع تحویل سال مثل پارسال پیش بابا و مامان من بودیمرفتیم کرج
بابا و مامان اقایی رفته بودن شهرستانماهم واسه اینکه تنها نباشیم رفتیم کرج
روز دوم عید شب اومدیم خونمون و وسایلارو با سرعت تمام جمع کردیم رفتیم خونه واهر جان اخه قرار بود بریم سفر دو سه روزه
ساعت دوازده به بعد رفتیم خونه ی خواهر و اونجا هم وسایلارو جمع و جور کردیم
شب دیر خوابیدیم
ساعت دوازده روز 3 فروردین حرکت کردیم به سمت زنجاناول رفتیم گنبد سلطانیهکه قبل از زنجان هست من اولین بارم بود میرفتمالبته بهتره بگم هممون اولین بار بود
اونجا گشتیم بعد از گنبرفتیم به سمت حسینیه ی اعظم زنجان برای نماز اونجا رفتیم بعدش هم راهی شدیم به سمت روستای پدری من شب خونه ی عمم بودیم ساعت ده و نیم یا یازده این حدودا بود رسیدیم اونجا کلی حرف زدیمو گل گفتیمو گل شنفتیم
فردا صبحش یعنی 4 ام صبح رفتیم سر خاک پدر بزرگم
ازونجاهم راهی شدیم به سمت ححجاده خلخال و جاده اسالم
توی مسیرمون نزدیک خلخال یسر به اب گرم روستای گیوی هم زدیم خیلی خوب بود تجربه ی خوبی بود برای اولین بار.
و دوباره ادامه ی مسیربه سمت جاده اسالم نزدیک اسالم که رسیدیم شبو یه اتاق اجاره کردیمکنار رود
فرداش هم یعنی 5 ام راهی شدیم به سمت رشت و انزلی واسه شب سوم هم نزدیک زضوان شهر یه سوئیت احاره کردیمکه نزدیک دریا بود
رفتیم دریا و کلی عکس گرفتیم یه شب خووب
ناگفته نمونه که ناهار ماهی زدیم ماهی تازهاونم با چه داستان و مکافاتی
یه ماهیه اش و لاش تحویلمون دادن همسرا که بیا و ببین و از حق نگذریم خوشمزه بودفقط چون بار اول بود بلد نبودیم. سری بعد جبران میشه
برای شام هم اقایون رفتن بیرون خرید و قرار شد واسه شام سوسیس بندری بگیرن روی منقلی که اونجا بود سوخاری کنیم بزنیم به بدن که همینطورم شد
چه شامی.خلاصه خیلی سفر مختصر و خوبی بود خیلی خوش گذشت
البته اتفاقات قبلش هم یکم ناراحتمون کرده بوداما خب بگذریم
قسمت نبود که باهم به دوستای اقایی بپیوندیم
روز خر 6ام هم حرکت کردیم به سمت خونه
شب که رسیدیم خونه ی ابجینا تااونارو بزاریم خونشونو وسایلاشونو بردارن (اخه با ما ماشین ما رفته بودیم )
شام با اصرار مادر شوهرخواهر رفتیم اونجا شب که اومدیم خونه جنازه افتادیمصبح هم دوباره عجله ای وسایلارو جمع کردیم رفتیم به سمت روسستای همسر جان
که تو این گیرو داد وسایل جمع کردن منم یسری چیزا رو یادم رفت که حتی یاداوریش هم اعصابمو خرد میکنه
تا سیزده به در هم اونجا بودیم
کلی خاطره ی خووب دورهمیای خووببازیای هیجان انگیز.
خلاصه ی مطلب . تعطیلات خیلی خووبی بود
الان هم که این مطلب رو مینویسم چهار روز به سالگرد ازدواجمون مونده
اولین سالگردازدواجمون.
یک سال پر از تجربه پر از اتفاقات خوب و بدکه همشون طعم شیرین عشق رو داره واسه زندگیمون
یادم رفت از تولدم بگم
سه روز قبل تولدم که قرار بود مامانمینا و خواهر بیان خونمون هم عید دیدنی هم واسه تولدم
همسری یه تولد خیلی خووب برام گرفت که با کادوش کلی سوپرایزم کرد
یه دستبند برام خریده بود اهی قربونش بشم که انقد زحمت کشید.
خیلی خیلی ازش ممنونم
خیلی خیلی زیاد هم دوسش دارمهرچقدم بگم هیچوقت برام تکراری نمیشه 
خیلی دوست دارم یار همیشگی 
اخرین نوشته واسه چهار ماه قبل از عروسیمونه
و حالا برای بعد از یک ماه و۱۸ روز بعد از عروسیمون
یک ماه و نیمه تقریبا زندگی مشترکمون شروع شده
روزای خووبیه. اما هنوز خیلی چیزا سرجای خودش نیست خیلی چیزا ذو نظم نیفتاده
مثلا خود من
هنوز احساس نظم نمیکنم
همش درگیر دانشگاه و امتحانکارامم. .
لحظه شماری میکنم تا زودتر دانسگام تموم سه راحت شم
واقعا دیگه خسته شدمدلم میخواد زودتر تموم بشه ده تیر تحویل پروژه ی طرحمونهو اخرین روز از اخرین ترمم
فقط مونده پایان نامم با دوتا درس مزخرف عمومی که قراره فقط واسه امتحان برم دانشگاه
خوشحالم که تموم شده
خیلی اتفاقای بدی افتاد
دوستیم با یه نفر خراب شدخیلی بد هم خراب شد
شاید یروز نوشتمشنمیدونم
اما خبالان که دارم این نوشته رو مینویسمبعد از کلی گریه و حرف زدن با غزل دوستمو و همسر جان
که جرا انبد پریشونمچرا ناارومم
اینکه خستمذهنم خستستواسه ایندم سردرگممدلم میخواد به ارزوهام برسمدلم میخوام به تک تک شون برسم چند سال بعد وقتی برگشتم به گذشتم نگاه کردماز جایی که بودم راضی باشم راضی باشم که راهم رو درست رفتمو و به ارزوهام نزدیک شدم
خوشحالماز زندگیم راضی ام
از اقای خووونه راضی ام
مشکل خودِمنم
که باید به ذهن و روحم سروسامون بدم
باید خودمو جمع و جور کنماما کنم واسه راهی مه درپیش دارم
امروز ۱۹ ماه رمضان
اولین ماه رمضون که خونه ی خودمم و تنهامافطار تنهامسحر تنهام
دلم واسه خونمون و اون جمعمون تنگ شده
ولی خب خونه ی خودمونم دوست دارمخونه ی دو نفرمونو دوست دارم
خدا بیشتر ازقبل بهمون ارامش و خوشبختی بده
الهی امین
خدایا کمکم کن
همین
یاعلی
درباره این سایت